لطفا با كفش وارد نشويد....
نظرتون رو راجع به قالب وبلاگ ، حتما ارائه بدید
یک روز زن و مردی ماشینشون با هم تصادف می کنه، به طوری که ماشین هردو به شدت آسیب می بینه، ولی هردو نفرشون به طرز معجزه آسایی جون سالم به در می برند. بعد از اینکه هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون اومدن، خانم رو به آقا کرد و گفت: آه! چه جالب! شما مرد هستید! ببینید چه به روز ماشین هامون اومده! همه چیز داغون شده، ولی ما سالم هستیم! این باید یک نشانه از طرف خدا باشه که این طوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم! مرد هم با هیجان پاسخ داد: بله، کاملا با شما موافقم، این باید نشانه ای از طرف خدا باشه! بعد اون زن ادامه داد و گفت: وای خدای من! اینجا رو ببین! یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالم مونده! مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم!
خواستگاری خر
پسر
کوچكی، در هنگام راه رفتن در خیابان، سكه ای یك سنتی پیدا کرد. او از پیدا
کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد
که او بقیه روزها هم با چشم های باز سرش را پایین بگیرد (به دنبال گنج!). شخصی ادعای پیامبری کرد. او را نزد خلیفه اش بردند. .................................................................................................... اگه دیر دیر میام شرمنده چون سال سومه و امتحان نهایی و رقم زدن زندگی آینده ادیسون
در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت
و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود
هزینه می کرد… ماجرای تصادف خانم و آقا
زن مشروب رو به مرد داد و مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان داد، در بطری رو باز کرد و نصف شیشه رو با ولع سر کشید! بعد بطری رو برگردوند به زن که او هم بنوشه... اما زن در بطری رو بست و شیشه رو با خونسردی برگردوند به مرد!
مرد با تعجب گفت: شما نمی نوشید؟
و زن در جواب گفت: "نه، فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم!
خری
آمد به سوی مادر خویش
بگفت
مادر چرا رنجم دهی بیش
برو
امشب برایم خواستگاری
اگر
تو بچه ات را دوست داری
خر
مادر بگفتا ای پسر جان
تو را
من دوست دارم بهتر از جان
ز بین
این همه خرهای خوشگل
یکی
را کن نشان چون نیست مشکل
خرک
از شادمانی جفتکی زد
کمی
عرعر نمود و پشتکی زد
بگفت
مادر به قربان نگاهت
به
قربان دو چشمان سیاهت
خر همسایه
را عاشق شدم من
به
زیبایی نباشد مثل او زن
بگفت
مادر برو پالان به تن کن
برو
اکنون بزرگان را خبر کن
به
آداب و رسومات زمانه
شدند
داخل به رسم عاقلانه
دو تا
پالان خریدند پای عقدش
یه
افسار طلا با پول نقدش
خریداری
نمودند یک طویله
همانطوری
که رسم است در قبیله
خر
عاقد کتاب خود گشایید
وصال
عقد ایشان را نمایید
دوشیزه
خر خانم آیا رضایی
به
عقد ایشان در نمایید
یکی
از حاضرین گفتا به خنده
عروس
خانم به گل چیدن برفته
برای
بار سوم خر بپرسید
که خر
خانم سرش یکباره جنبید
خران
عرعر کنان شادی نمودند
به
یونجه کام خود شیرین نمودند
سکه یک سنتی
او
در مدت زندگیش، 296 سكه 1 سنتی، 48 سكه 5 سنتی، 19 سكه 10 سنتی، 2 سكه نیم
دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد . یعنی در مجموع 13 دلار و
26 سنت. در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز
31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای
پاییز را از دست داد.
او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمانها
در حالی که از شكلی به شكل دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز،
درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
ادعای رسالت
از او پرسید: معجزه ات چیست؟
گفت: معجزه ام این است که هر آنچه در دل شما می گذرد، مرا معلوم است، چنان که اکنون در دل همه
شما می گذرد که من دروغ می گویم!!!"
داستانی از ادیسون
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز
اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع
دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی
آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر
ساختمانهاست!
آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود…
پسر
با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از
بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید
که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن
حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان
پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت:
پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟ رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت
آور است!
من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در
کنار فسفر به وجود آمده است! وای خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم
اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن
چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟
پسر حیران و
گیج جواب داد: پدر! تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله
ها صحبت می کنی؟! چطور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته
ای؟
پدر گفت: پسرم! از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم
که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره
ایست که دیگر تکرار نخواهد شد... در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی
آن فردا فکر می کنیم، الآن موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن
که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!
توماس آلوا ادیسون سال بعد
مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین
اختراعات بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری، او گرامافون را
درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

